تبليغاتX
باران ساز

باران ساز

شعر،داستان،مقاله

خیال

سنگ را اگر دل بود چنین استوار نبود

گل بود

دل اگر پی دلخوشی بود

دل دیوانه نبود عاقل بود

در پی زندگی شدیم

گر چه اب حیات ما ناجی نبود

قاتل بود

دویده ام به هر طرف

رسیده ام به ناکجا

حصاری نشکستنی

در این میان حایل بود

در فکر تو هستم در فکر تو بودم

گرچه فکر نبود خیال باطل بود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 21:50  توسط گستاخ  | 

بزی که گوسفند نشد!!!

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از ستم هیچی نبود یه بز کوهی بود که به خاطر ظلم روزگار و جبر جغرافیایی

کوهستان رو ول کرده بود و اومده بود شهر و بر حسب اتفاق با یه نفر اشنا شد و اونو به عنوان صاحب خودش

انتخاب کرده بود  و باهاش زندگی میکرد حالا چرا بین این همه ادم اینو انتخاب کرده بود ؟

به خاطر اینکه توهمون نگاه اول از از تیپ وقیافه ی اون مرد خوشش اومده بودچون صاحبش  ادمی بود قوی

هیکل و با سبیلهای رضا خانی  که ادم رو یاد پهلوونهای قدیمی مینداخت.

خلاصه این بز قصه ما خیلی با  صاحبش حال میکرد  و پیش خوش میگفت صاحب از این بهتر دیگه تو دنیا پیدا نمیشه

تااینکه یک روز این بز کوهی قصه ی ما تو خواب میبینه هفت بز لاغر از سمت کیانپارس میان و هفتا بز لاغرتر از

خودشونو میخورن همینکه از خواب پرید یاد یوزارسیف افتاد و با خودش  گفت  حتما امسال قحطی میشه

صبح خروس خون که بلند شد و صبحانه رو بزنه تو رگ دید نه خبری از اب هست و نه یونجه  رفت پیش صاحبش

که ببینه چی شده  که یه دفعه صاحبش مثل جن بو داده جلوش ظاهر شد و گفت "بزی  تا اخر امسال خبری از

یونجه نیست باید صبر کنی تا بهار"

بز کوهی گفت : بابا مذهبتو شکر ما سه بار اومدیم پیشت و گفتیم ما با بقیه ی گوسفند و بزهات فرق داریم

ما مثل خر برات بار میبریم شبها مثل سگها نگهبانی خونه تو میدیم حداقل سهمیه ی مار از 226 شاخه یونجه بکن

 250 تا اما جنابعالی از 226 تا کردیش 219 تا  حالا هم به کلی قطعش کردی؟

که صاحبش با نگاه عاقل اندر سفیه بهش گفت بزک نمیر بهار میاد کمبزه با خیار میا د.                                                         

بز هم هیچی نگفت و از خونه به قصد گردش زد بیرون  سر راهش دید چهار دسته از گوسفندها  راه افتادن تو

خیابون و هر کدوم یه شعاری میدن

 دسته اول داد میزدن:  "زنده باد لنین!،زنده باد کمونیسم کارگری،مرگ بر سرمایه داری"

دسته دوم داد میزدن:" زنده باد اقتصاد جهانی ،زنده باد سرمایه داری،مرگ بر ارتجاع"

دسته سوم شعار میدادن: " نفت شد 130دلار مرگ بر استکبار، هسته ی زرد آلو حق مسلم ماست"

دسته چهار هم بی تفاوت فقط تماشاچی بودن تا ببینن که برنده میشه وجزو اون دسته بشن

توی همین شلوغی چشمش به یک اطلاعیه افتاد اخه بز کوهی ما یه نیمچه سوادی داشت روی اون پارچه نوشته بود

"فردا به مناسبت عید سعید قربان  هفتاد میلیون گوسفند در این مکان قربانی میشوند"

بز کوهی قصه ی ما از شهر رفت بیرون و تا صبح بر نگشت.

صبح زود که از خواب بیدار شد حس کرد دلش برای صاحبش تنگ شده و راهی شهر شد

به اول شهر که رسید دید قصابها دسته دسته افتادن بین گوسفندها و دارن هی سر می برند بز کوهی همراهشو کج

کرد ویواشکی از کوچه پس کوچه ها خودشو رسوند به خونه ی صاحبش در رو که باز کرد دید صاحب عزیزش تو

حیات ایستاده اون هم با شور و شوق پرید توی بغل صاحبش ،صاحب بزکوهی  با دستهای سنگینش گوشهای بز رو

نوازش کرد وگفت:

بزی جون شرمنده به علت رکود اقتصاد جهانی بر عکس همه دنیا که قیمت ها افت میکنه اینجا  قیمت یونجه سر به

فلک میزنه منم توانایی نگهداری تو رو ندارم امروزم عید قربانه و میخوام قربونیت کنم تا یه راست بری توبهشت و

با یه حرکت سریع یه کارد اشپز خونه رو که قبلا اماده کرده بود از زمین برداشتو روی گلوی بز کوهی گذاشت

اما بز کوهی که از این کار صاحبش کاملا بهت زده شده بود و دیگه حالش از هرچی ادم بود به عهم خورد

اما نمی خواست به این راحتی ها بمیره درسته که میگن زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد اما حالا زوده تا من سرمو

به باد بدم اگه به باد هم رفت بی خیال توی این همه سر که به باد رفته کله یه بز کوهی به چه درد میخوره

بز کوهی قصه ما که  یه زمانی توی کوه و کمر برای خودش برو بیایی داشت و سه چهارتا گرگ رو لت و پار کرده بود

با یه کله ی محکم صاحبش رو نقش زمین کرد و به سمت کوهستان پا به فرار گذاشت  تا با همون گرگها دم خور

بشه لااقل اونها یه معرفتی داشتن و نامردی نمی کردن

  نتیجه زیست شناسی:بز کوهی جاش توی شهر نیست

نتیجه سیاسی: شهری که یونجه اش هم وارداتیه هسته زرد الو میخواد چه کار؟

نتیجه اخلاقی:به هیچ کس اعتماد نکن حتی صاحبت

نتیجه اجتماعی:هفتاد میلیون گوسفند فدای یه تار موی ادمهای گردن کلفت

نتیجه ی تهدید آمیز: بچه انگار سرت به تنت زیادی کرده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 10:48  توسط گستاخ  | 

سر ستون زنده ی تخته جمشيد

به گزارش سايت گارنا   به تازگي موجودي شبيه به عکس زير در سواحل آمريکا پيدا کردند که دانشمند ها را بسيار متعجب کرده.و آن ها هنوز پي تحقيقاتي در روي اين جانور عجيب و قريب اند.اگر کمي به اين جانور دقت کنيد ميبينيد که اين جانور شباهت زيادي به سر ستون تخت جمشيد دارد.پس ميفهميم در آن زمان در خليج هميشه فارس اين موجود زندگي ميکرده که پس از مرور زمان نسل وي منقرض شده.از دندان هاي اين موجود عجيب و قريب معلوم است که او هم ميتواند يکي از سلطان هاي بزرگ دريا باشد ولي اندازه ي او بسيار کوچک تر از نهنگ و يا کوسه است.
اين موجود به احتمال 99% در آب هاي خليج فارس هم زندگي ميکرده و حتما هم حيواني درنده و قوي بوده.زيرا هخامنشيان در سنگ تراشي هاي خود هميشه نماد قدرت را کشيده اند مثل:شير،حيوان خيالي اي که از هر موجود قوي اي برداشت کرده اند ،حال هم اين موجود البته در نظر داشته باشيد تمامي نظرات فرضي مي باشد ، ظاهرا موجو نوزاد مي باشد و يا اينکه زندگي در آب او را اينگونه نشان مي دهد







سر ستون تخته جمشيد - اين سرستون در زمان داريوش ساخته شده است اما به دلايلي به کار برده نشد - برخي احتمال مي دهند به خاطر ظاهر خشن آن و چنگ هاي آن از استفاده از آن خودداري شده است

ب



و اين هم عکس موجود يافت شده - بر دست سمت نزديک به دوربين اين موجود، ميبينيم که پارچه اي بسته شده است... چشمانش باز نشان داده نشده است ، ظاهرا نوزاد بوده است .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 17:53  توسط گستاخ  | 

سرود ِ مردی که خودش را کُشته است

سرود ِ مردی که خودش را کُشته است

نه آب‌اش دادم
نه دعايی خواندم،
خنجر به گلوي‌اش نهادم
و در احتضاري طولاني
او را کُشتم.

به او گفتم:
                 «ــ به زبان ِ دشمن سخن مي‌گويی!»

 و او را
کُشتم!


نام ِ مرا داشت
و هيچ‌کس همچُنُو به من نزديک نبود،
و مرا بيگانه کرد
                     با شما،
با شما که حسرت ِ نان
پا مي‌کوبد در هر رگ ِ بي‌تاب ِتان.


و مرا بيگانه کرد
                     با خويشتن‌ام
که تن‌ْپوش‌اش حسرت ِ يک پيراهن است.


و خواست در خلوت ِ خود به چارميخ‌ام بکشد.
من اما مجال‌اش ندادم
و خنجر به گلوي‌اش نهادم.
آهنگي فراموش شده را در تنبوشه‌ي گلوي‌اش قرقره کرد
و در احتضاري طولاني
شد سَرد
و خوني از گلوي‌اش چکيد
                                  به زمين،
يک قطره
همين!


خون ِ آهنگ‌هاي فراموش‌شده
                                        نه خون ِ «نه!»،
خون ِ
قاديکلا
                  نه خون ِ «نمي‌خواهم!»،
خون ِ «پادشاهي که چِل‌تا پسر داشت»
نه خون ِ «ملتي که ريخت و تاج ِ ظالمو از سرش ورداشت»،
خون ِ کلپتر
يک قطره.
خون ِ شانه بالا انداختن، سر به زير افکندن،
خون ِ نظامي‌ها ــ وقتي که منتظر ِ فرمان ِ آتش‌اند ــ ،
خون ِ ديروز
خون ِ خواستني به رنگ ِ ندانستن
                      به رنگ ِ خون ِ پدران ِ داروين
                      به رنگ ِ خون ِ ايمان ِ گوسفند ِ قرباني
                      به رنگ ِ خون ِ سرتيپ زنگنه
و نه به رنگ ِ خون ِ نخستين ماه ِ مه
و نه به رنگ ِ خون ِ شما همه
که عشق ِتان را نسنجيده بودم!


به زبان ِ دشمن سخن مي‌گفت
اگرچه نگاه‌اش دوستانه بود،
و همين مرا به کشتن ِ او واداشت...


در روياي خود بود...
به من گفت او: «لرزشي باشيم در پرچم،
                       پرچم ِ نظامي‌هاي اروميه!»
بدو گفتم من: «نه!
                    خنجري باشيم
                    بر حنجره‌شان!»
به من گفت او: «بايد
                      به دار ِشان آويزيم!»
بدو گفتم من: «بگذار
                            از دار
                                    به زيرِمان آرند!»


به من گفت او: « لبي بايد بوسيد.»
بدو گفتم من: « لب ِ مار ِ شکست را، رسوايی را!»...


لرزيد و از رويايش به درآمد.
من خنديدم
او رنجيد
و پُشت‌اش را به من کرد...


فرانکو را نشان‌اش دادم
و تابوت ِ لورکا را
و خون ِ تنتور ِ او را بر زخم ِ ميدان ِ گاوبازي.
و او به روياي خود شده بود
و به آهنگي مي‌خواند که ديگر هيچ‌گاه
به خاطره‌ام بازنيامد.
آن وقت، ناگهان خاموش ماند
چرا که از بيگانه‌گي‌ِ صداي خود
که طنين‌اش به صداي زنجير ِ برده‌گان مي‌مانِست
به شک افتاده بود.
و من در سکوت
او را کُشتم.
آب‌اش نداده، دعايی نخوانده
خنجر به گلويش نهادم
و در احتضاري طولاني
او را کُشتم
                 ــ خودم را ــ
و در آهنگ ِ فراموش شده‌اش
کفن‌اش کردم،
در زيرزمين ِ خاطره‌ام
دفن‌اش کردم.



او مُرد
           مُرد
                 مُرد...

 
و اکنون
           اين من‌ام
                        پرستنده‌ي شما
اي خداوندان ِ اساطير ِ من!


اکنون اين من‌ام، اي سرهاي نابه‌سامان!
نغمه‌پرداز ِ سرود و درود ِتان.


اکنون اين من‌ام
                     من
بستريِ تخت‌خواب ِبي‌خوابي‌ِ شما
و شمايید
             شما
رقاص ِ شعله‌يی بر فانوس ِ آرزوي من.


اکنون اين من‌ام
و شما...


و خون ِ اصفهان
خون ِ
آبادان
در قلب ِ من مي‌زند تنبور،
و نَفَس ِ گرم و شور ِ مردان ِ بندر ِ معشور
در احساس ِ خشمگين‌ام
                                  مي‌کشد شيپور.

 
اکنون اين من‌ام
و شما ــ مردان ِ اصفهان! ــ
که خون ِتان را در سُرخيِ گونه‌ي دختر ِ پادشاه
بر پرده‌ي قلم‌کار ِ اتاق‌ام پاشيده‌ايد.


اکنون اين من‌ام
و شما ــ بيماران ِ کار! ــ
که زهر ِ سُرخ ِ اعتصاب را
جانشين ِ داروي مزد ِ خود مي‌کنيد به‌ناچار.


اکنون اين من‌ام
و شما ــ ياران ِ آغاجاري! ــ
که جوانه مي‌زند عرق ِ فقر بر پيشانيتان
در فروکش ِ تب ِ سنگين ِ بي‌کاري.


اکنون اين من‌ام
با گوري در زيرزمين ِ خاطرم
که اجنبيِ خويشتن‌ام را در آن به خاک سپرده‌ام
در تابوت ِ آهنگ‌هاي فراموش شده‌اش...


اجنبي‌ِ خويشتني که
من خنجر به گلويش نهاده‌ام
و او را کشته‌ام در احتضاري طولاني،
و در آن هنگام
نه آب‌اش داده‌ام
نه دعايی خوانده‌ام!


اکنون
اين
من‌ام!

۳ تير ۱۳۳۰

 برگرفته از: سایت احمد شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 17:35  توسط گستاخ  | 

راه حل ترسوها

یک روز صبح من خودمو سلاخی کردم توی اون روز وحشتناک من قصاب خودم شدم قبل از اینکه کسی

دیگه  یی اینکارو بکنه اول یه  چاقو برداشتم  و افتادم به جون زبونم و از بیخ بریدمش تادیگه حرف زیادی

نزنه و یه وضع زندگیش اعتراض نکنه و مهم تر از اون این بود که کسانی که  گفته بودن زبونت دراز

شده الان کاملا راضی بودن چون زحمتشون و کم کردم بعدش با یه سر نیزه که مال یه سرباز فراری بود

پرده ی سماخ گوشمو پاره کردم تا ناله مردمی که جونشون به لبشون رسیده رو نفهمم و یه وقت تحت

تاثیر قرار نگیرم  باز هم با اینکارم جلادهایی که دور و برم بودن راضی نشدند پس یه چکش ورداشتم و 

افتادم به  جون چرخ دند ه های مغزم و تا تونستم اونهارو درب و داغون کردم تا کند تر  بچرخند و من بشم

همون ادم کند ذهنی که اونها دوست داشتن بعد از اون روز تا یه مدتی همه چیز خوب بود و مثل یه حالت

خلسه یا بیهوشی کامل نه اعتراضی نه ناله یی و نه حسی در مورد هر چیزی فکر میکرم ذهن وامونده و

لاکپشتیم جواب درست و حسابی بهم نمی داد اما باز این چشمهای لعنتی ام همه ی اون چیزهایی رو

که باید فراموش میکردم رو می دیدند و باز چرخ دنده های کج و کوله ذهنم شروع کردن به حرکت  و

ارسال  پیامهای مصیبت بار که "این چه وضعیه پاشو یه کاری بکن مگه تو انسانیت حالیت نمیشه خودتو

کر و لال و گیج کردی که چی بشه؟"دیگه داشتم کلافه میشدم اخه من جونمو خیلی دوست داشتم و

نمی خواستم  با دخالت توی اوضاع اطرافم زندگیمو به خطر بندازم  پس دست کردم توی کاسه چشمم و

با شقاوت تمام چشمهای سیاهمو در اوردم و انداختم زیر پام و له شون کردم

وقتی این اتفاق افتاد برای چند لحظه کوتاه از خودم بدم اومد که چرا از  واقعیتهای دور و برم فرار میکنم

اما حرص زندگی باز من و قانع کرد تا به  هر جنایتی علیه خودم دست بزنم. حالا دیگه من کور و کر و لال

بودم و به معنای دقیقتر یک شهروند خوب و ایده ال برای جامعه

خودمونیم ها بی خبری و نفهمی هم عجب عالمی داره دیگه خبری از  تبعیض و خیانت و ستم نیست

اهای ادمهای ترسو شما هم مثل من خودتونو سلاخی کنین تا عذاب وجدان نداشته باشید و با خیال راحت

زندگی کنید

"باید یه فکری هم به حال این دستام بکنم چون زیادی دارن مزخرف مینویسن....

اون اره کجاست؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 23:20  توسط گستاخ  | 

من

من می روم و من بی من چه میکند؟

من در پی خویشم

 خویشم چه میکند؟

من میروم تا مرگ

من میماند اما

من که دورم از او

 او پیشم چه می کند؟

من باد می شوم می پیچم به کوهستان

من برگ می شوم در انبوهی خزان

من دود می شوم می خزم تا اسمان

او ابر میشود میگیردم در بر

او پیشم چه میکند؟

من غبار میشوم درباد سردر گم

من خاطره میشوم در سینه مردم

اما نمیدانم باز او پیشم چه میکند؟

من تیر می شوم می درم اسمان را

زنجیر میشوم میبندم زمان را

من نور میشوم برسینه ی خورشید

میگردم جهان را

دست گرمی بر شانه ام باز می گردم

 او پیشم چه میکند؟

من مور میشوم در دشت ظلمانی

من جغد میشوم بر بام ویرانی

من باز میشوم در اسمان ابی

نفس گرمی در پشت

 باز که میگردم میبینم اورا

او پیشم چه میکند؟

من تیر میشوم در چله کمان

دور از دست ارش

خفته در مرز توران

او خاک سرحد است

او پیشم چه میکند؟

من زنگ میشوم در برج ناقوس

من بانگ میشوم در گلدسته مسجد

او چون لاله ی گوش

گردابم میشود

می بلعد مرا

میپرسم از خویش او پیشم چه میکند؟

ندانستم اخر کیست این همراه

شاید که من اویم !!!

اگر که من اویم او پیشم چه می کند؟

می پرسم از او که پیشم چه میکند؟

میگویدم این پیام

که ای یاور ناکام

هم منِ تو

هم من من

سایه ایست بر لب بام

من با توام که ما شوم

گرچه هنوز تو منی

گرچه منی ولی کمی

من باز دم و تو دمی

کنار هم یک نفسیم

گرچه کوتاه اما

حیات بی جاودانه را

زنده به این یک نفسیم

 

سروده ی:وحید گستاخ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 17:15  توسط گستاخ  | 

بی فرجام

پسری در کنج کوچه دود میشد

با هر پک به سیگار نابود می شد

می خواند با سوز دل غزل سوخته یی: 

تا این شمع سوخته همدم پروانه شود

این دل دیوانه با خویش بیگانه شود

تا بیفروزد شمع من شب او را

هزار چراغ دگر با او هم خانه شود

 

شب سرد و سوز سرمای ادم سوز

حسرت اوارگی

در چنگ دیوانگی، از خویش بیگانه

پیچد در کوچه اواز تلخ جانسوزی:

 

من در حسرت تو اتش بی خاموشیم

اتش کی تواند همدم پروانه شود

موجم و جویای ساحلها

موج مهاجر کی مونس پروانه شود

 

شمع وجودش لرزان و رو به خاموشی

ذهنش انبار خالی فراموشی 

جز حسرت هیچ نمانده در کفش

نه پروانه یافت و نه ساحلی جست

دوری یار ماند و کوه غمش

 

عشق من را چه حاصل  تو ماندی به ساحلها

از یاد من تو چه غافل که من دورم ز ساحلها

بکش دل را بکش دل را، پایان کن این مشکل را

که این مرگ تدریجی کی کشد عشق باطل را

بکش انی ،بکش یکدم ،که این یار بی همدم

نه موج است و نه اتش زن

تو اتش به دریا زن

شمع بی نور من شاید شود نور ساحلها

 

پسر پر ز نومیدی

پسر بر رگ کشد تیغی

کوچه ساحلی پر خون

کوچه پر ز ناکامی

پیچد این اواز مرگ اور

 عشق تو ای نا پیدا ندارد هیچ فرجامی

سروده ی  گستاخ

۲/۹/۸۷

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 13:24  توسط گستاخ  | 

مشت نمونه خروار

من برای اینکه به کارم برسم هر روز بیش ۹۰ کیلومتر رو باید طی کنم ومعمولا هم با اتوبوس میرم و

برمیگردم اما این مهم نیست چیزی که براتون میگم اتفاقی بود که یک روز برای من پیش اومد و باعث شد

من بیشتر مردم کشورم رو بشناسم ،اتفاق از این قرار بود:

یک شب که از سر کار بر میگشتم نزدیکهای ساعت هفت شب بود وترمینال هم تنها یک اتوبوس داشت

که ما سوار شدیم  بعد از حدود نیم ساعت معطلی  ماشین با هفت نفر کمتر از ظرفیتش حرکت کرد.

راننده بین راه یکی از دوستانشو فرستاد که کرایه هار از مسافرها بگیره  به بهانه ی اینکه مسافر کم داره

می خواست کرایه یی بیشتر از نرخ واقعیش بگیره.

و از اخر ماشین شروع کرد به جمع کردن پول و از همه اون مقداریرو که میخواست گرفت وهیچ کس هم

اعتراضی نکرد انگار که اون حق داره چنین کاری انجام بده

 اما به من که رسید من همون کرایه ی واقعیشو بهش دادم  اون اعتراض کرد که صندلیها خالی اند و باید

بیشتر بهش بدم در حالی که با اینکارش ۱۰۰۰۰تومن بیشتر از حقش میگرفت  اما وقتی دید من پای

حرفم ایستادم حاضر نیستم بیشتر از حقش بدم راهشو گرفت و رفت و بقیه ی مسافرها هم همون پول

اضافی رو بهش میدادن تا اینکه یکنفر دیگه هم اعتراض کرد و شروع کرد به داد وبیداد کردن وقتی راننده

دید که ما اعتراض کردیم با اینکه نزدیک ۱۰ کیلومتر از ترمینال دور شده بود برای اینکه مارو بترسونه دور زد

که برگرده به ترمینال، مسافرا که دیدن وضع خراب شده به جای اینکه به رانندهاعتراض کنند که بر

نگرده شروع کردن به اعتراض کردن به ما که چراپول اضافی ندادیم و حاضر بودن به جای ما پول اضافه روهم بدن اما ما دو نفر سر حرفمون ایستادیم و راننده برگشت به ترمینال...

خلاصه اینکه اتوبوس خالی برگشت به خونه اش و پول بیشتر که گیرش نیومد هیچ ضرر هم کرد و مردم  همه مجبور شدند با سواری برن خونه هاشون 

اما این موضوع برای من جالب بود ،هموطنان من به جای اینکه به ستم اعتراض کنند به کسی که جلوی

ستم ایستاده بود اعتراض میکردن و به بهانه اینکه خسته ان و اخر شبه حاضر  به پذیرفتن حرف زور شدن

در حالی که من اون روز ۱۲ ساعت کار کرده بودم و فردا صبحش هم بادید ساعت ۵ صبح بر میگشتم

بین ۴۰ نفر ادم فقط دو نفر اعتراض کردن وبقیه ساکت موندن اینجا بود که من به حرف یکی از دوستانم

رسیدم که میگفت جامعه هنوز برای مبارزه با ستم اماده نیست و اگه ما بخواهیم کاری انجام بدیم فقط

انرژی خودمون و تلف کردیم .

کاش  میرسید زمانی که ما حاضر میشدیم از منافع کوتاه مدتمون بگذریم و

کمی سختی بکشیم تا در بلند مدت به اهداف بزرگتری برسیم ولی توی اون اتوبوس هیچ کس حاضر

نشد از منافع زودگذر خودش بگذره و مطمئنا در جامعه هم همین مسئله مصداق داره

ما ایرانیها تبدیل شدیم به ادمهای کوته بین و ترسویی که کاملا به جامعه ی پیرامون خودمون بی تفاوت و

در برابر همه اتفاقات تسلیم هستیم اگه مشکلی هم پیش بیاد با توکل به خدا و دست بریده حضرت

ابوالفضل و... میخواهیم اون رو رفع کنیم و بعد توقع داریم تا سال ۱۴۰۴ تبدیل به قدرت اول منطقه بشیم

با این اوضاع تا سال ۱۴۰۰۴ هم به جایی نخواهیم رسید.

چه بر سر ما اومد که ما از اون ادمهایی که محمد علیشاه رو فراری دادن و انقلاب مشروطه رو بوجود

اوردن یا اون مردمی که برای مصدق خون میدادن و نفت رو ملی کردن تبدیل به این مردم بی خاصیت شدیم.

 این بودنتیجه ی انقلاب اسلامی و اینانند مردمان عاشق حسین

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 20:35  توسط گستاخ  | 

سپیده

بعد رفتنت سپیده نمیدونی تو چه حالم

تو اسیر شبم کردی شکستی تو پر و بالم

نمیدونی که ستمگر کرده دست منو خالی

ببین که خون خورشید پاشیده رو گل قالی

ای سپیده ای سپیده کی خدارو اینجا دیده

کی عکس دست  اونو رو سر ماها کشیده

اگه دستش رو سر ماست پس چرا بی سر پاییم

چرا خونی چرا خسته چراتاریک و سیاهیم

ببین امروز سحر،من شکسته کمرمن

چی بودم چی شدم چی اومدبه سر من

کلاغ سیاه قصه بیچاره پرش شکسته

اخه دیو شهر جادو زده بالشو شکسته

ای سپیده ای سپیده نفسم دیگه بریده

دست شب از باغچه ی ما یه گل تازه یی چیده

خیمه شب بازی دیوها تو کوچه های خالی

من دروازه ی شهرت منو پرواز خیالی

اگه شب،تاریک و سنگین رو طاق خونه نشسته

اگه تو کمرما ترکه چوبی شکسته

اما باز ما سر پاییم دشمن دیو سیاهیم

کی گفته با هم غریبیم کی گفته از هم جداییم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 22:38  توسط گستاخ  | 

کارون

بلم  ارام چون قویی سبک بال

به نرمی بر سر کارون همی رفت

به نخلستان ساحل قرص خورشید

ز دامان افق بیرون همی رفت

شفق بازی کنان در جنبش اب

شکوهی دیگر و رازی دگر داشت

به دشت پر شقایق باد سرمست

تو پنداری که پاورچین گذر کرد

جوان پارو زنان بر سینه موج

بلم میراند و جانش در بلم بود

صدا سر داد غمگین در ره باد

گرفتار دل و بیمار غم بود

"دو زلفونت بود تار ربابم

چه میخواهی از این حال خرابمتوکه با مو سر یاری نداری

چرا هر نیمه شو آیی به خوابم"

درون قایق از باد شبانگاه

دو زلفی نرم نرمک تاب می خورد

زنی خم گشته از قایق بر امواج

سر انگشتش به چین اب می خورد

صدا،چون بوی گل در جنبش باد

به هر سو پخش می گشت

جوان می خواند و سرشار از غمی گرم

پی دستی نوازش بخش می گشت:

"تو که نوشم نئی نیشم چرایی

تو که یارم نئی پیشم چرایی

تو که مرهم نئی زخم دلم را

نمک پاش دل ریشم چرایی"

خموشی بود زندر پرتو شام

رخی چون رنگ شب نیلوفری داشت

ز ازار جوان دل شاد و خرسند

سری با او،دلی با دیگری داشت

ز دیگر سوی کارون زورقی خرد

سبک بر موج لغزان پیش می راند

چراغی،کور سو می زد به نیزار

صدایی سوزناک از دور می خواند

نسیمی ،این پیام  اورد و بگذشت :

چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی

جوان نالید زیر لب افسوس

"که یک سر مهربونی دردسر بی"

از  شادروان فریدون توللی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 16:35  توسط گستاخ  |